تبليغاتX
پاكسيما (هندوستان) - 43
 

یک روز در بازار سبزی

 

روزهاي چهارشنبه بازار ميوه و سبزي شهر ما که در محوطه يي بزرگ نزديک پارکي سرسبز برپا مي شود حال و هواي ديگري را به وجود مي آورد. فروشنده ها از روستاهاي اطراف به اين بازار مي آيند و محصولات کشاورزي خود را به فروش مي رسانند. خوبي بازار سبزي اين است که همه ميوه ها و سبزيجات تازه و کمياب با قيمتي مناسب در دسترس قرار مي گيرد. گويي فصل ميوه ها نيز در هند متفاوت است براي نمونه پرتقال، نارنگي و انار ميوه هايي هستند که تازه به بازار آمده اند و در کنار آنان هندوانه و انواع مختلف ميوه هاي استوايي از پاپايا گرفته تا گواوا و ليچي هم ديده مي شود، غير از اين هر کسي که بتواند به اينجا سري مي زند از استاد دانشگاه (که تا به حال چندين نفر از آنان را در بازار ديده ام) تا آدم هاي معمولي.
اما عده يي خاص در اين بازار وجود دارند؛کساني که نمي توانم ناديده شان بگيرم. افرادي که به راحتي در همان نگاه اول قابل تشخيص هستند. فقط کافي است به لباس شان نگاه کني، هر رنگي که باشد کدر و نامشخص است. بوي خاصي مي دهند. موهايشان نامرتب و گره خورده است. کفش به پا ندارند و معمولاً يک گوني پر از سوراخ در دست دارند. آنان در بين مردم راه مي روند. همه سني در بين آنان هست؛ از دختري شش ساله گرفته تا پيرمردي فرتوت. تعدادشان زياد نيست. مردمي که در حال خريد هستند آنان را نمي بينند. از کنارشان مي گذرند و هيچ توجهي ندارند.
فروشنده ها نيز ترجيح مي دهند آنان را نبينند ولي وقتي چند دقيقه مي ايستند و به ميوه ها و سبزي ها خيره مي شوند يا با صداي بلند آنان را دور مي کنند يا يکي از ميوه ها يا سبزيجاتي را که زياد خوب نيست به آنان مي دهند. اين افراد در بازار سبزي از مردم چيزي درخواست نمي کنند. انگار هدف شان فقط جمع آوري ميوه و سبزي از فروشنده ها است. هر چه به شب نزديک تر مي شويم تعدادشان بيشتر مي شود چون مي دانند بارهايي که خوب بوده از صبح تا به حال به فروش رفته است.
آخرهاي سبزي مارکت فروشنده ها نيز محصولات خود را حراج مي کنند. نارنگي و پرتقال مي شود کيلويي 400 تومان (20 روپيه). قارچ بسته يي 200 تومان (10 روپيه) و اين زمان انگار فرصت خوبي است براي آمدن آنان به بازار. حتي وقتي چادرهاي بازار سبزي جمع مي شود و چراغ ها خاموش، مي توان سايه هاي آدم هايي را ديد که روي زمين خم مي شوند و چيزهايي برمي دارند.چادرها که جمع شد سگ ها هم به آنجا سرک مي کشند و هر چه تا صبح ماند سهم پرنده ها است. اما من به دخترک هفت ساله يي فکر مي کردم که در تاريکي شب با گوني ميوه ها و سبزي هايش آنجا ايستاده بود. چگونه به خانه مي رفت؟ اصلاً خانه و خانواده يي داشت؟
نمي دانم.

چاپ شده در روزنامه اعتماد
دوشنبه 7 اردیبهشت 1388

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:54  توسط پاکسیما   |