|
|
|
|
|
زنی که می خندد
چند وقت پيش سميناري سه روزه با عنوان خشونت عليه زنان برگزار شده بود و تقريباً از همه جاي هند براي شرکت در آن آمده بودند و مقالات ارائه شده بيشتر حول محورهاي ازدواج اجباري، سقط جنين، خشونت عليه زنان در مناطق پنجاب، راجستان، کشمير و غيره بودند. من کمي زود رسيدم. چند نفري بيشتر نيامده بودند که يا در حال مطالعه بودند يا مشغول گپ زدن. اما هنوز خيلي از صندلي ها خالي بود. در ميان همان افراد بود که او را ديدم. روي صندلي نشسته بود و در فکري عميق بود و متوجه نشد برايش دست تکان مي دهم. جازبير يکي از آن دخترهاي شاد و خونگرمي بود که کمتر در هند ديده ام. هميشه لبخند بر لب داشت و به راحتي مي توانست در يک جمع خودش را مرکز توجه قرار دهد. وقتي براي تبريک سال نو با هم تماس گرفته بوديم، خبر داده بود که تا هشت ماه ديگر مادر مي شود. از آن روز بود که مامان صدايش مي زدم و او هم لبخند رضايتمندي روي لب مي آورد. نزديکش رفتم و گفتم؛ «سلام مامان، کجايي؟» اين بار لبخندي در کار نبود و به جاي آن چشمان پر از اشکش را ديدم. فهميدم بچه را در ماه دوم دوران بارداري از دست داده و اين ماجرا برايش خيلي گران تمام شده بود؛ شوهرش چند روزي با او حرف نمي زده و مادر و پدرشوهرش نيز با او سرسنگين شده بودند. اما حق را به آنان مي داد و مي گفت؛ «بالاخره بچه و نوه اول براي هر خانواده يي پر از اميد است و الان همه آن چيزهاي خوب از بين رفته.» بغضش را فرو داد و از خوبي خانواده شوهرش گفت؛ «مي داني پدر و مادرشوهرم خيلي مهربانند با اينکه با آنان زندگي مي کنم ولي اجازه مي دهند لباس جين بپوشم و مجبور نيستم هميشه لباس سنتي هندي (کورتا و شلوار يا ساري) تنم باشد. غير از اين وقتي با شوهرم بيرون مي رويم و گاهي هم به سينما به ما چيزي نمي گويند. تازه سالي يک بار آن هم به مدت طولاني اجازه دارم به خانه مادرم در لوديانا بروم در حالي که عروس عموي شوهرم از تمام اين چيزها محروم است.» چاپ شده در روزنامه اعتماد دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:45 توسط پاکسیما
|
|
||