تبليغاتX
پاكسيما (هندوستان) - 36
 

رومئو و ژوليت به جاي شيوا و پاورتي 

کامادًوا(Kamadeva) متعلق به روزهايي بود که پيرزن همسايه ما جوان بود و با کوزه يي که بر سر داشت به کنار رودخانه مي رفت و آب مي آورد. در همان دوران خداي عشق را صدا مي زد و هر روز برايش دعاي پوجا مي خواند تا بلکه خداي کامادوا عشقي جاودانه را به او هديه دهد. اين روزها وقتي او را توي حياط مي بينم که زير نور خورشيد نشسته و با آن عينک ته استکاني اش دعاي پوجا مي خواند، ازش مي پرسم؛ «براي کامادوا مي خواني؟» مي خندد و لثه هاي بي دندانش را نشانم مي دهد و مي گويد؛ «براي تشکر از او مي خوانم که عشق را به زندگي من داد. حتي حالا که همسرم مرده اما مي دانم سال ها زندگي خوبي داشتم.» کتاب دعا را توي دستش مي فشارد و مي گويد؛ «هر چيزي را بايد درست بخواهي. طلب عشق، بايد از خداي عشق (کامادوا) باشد.»
پيرزن ياد روزهاي جواني کرده بود؛ روزهايي که تازه عروس بود و براي رسيدن به تاج محل (که به مکان عشاق جهان مشهور است) از جنوب هند سه روز تمام را با قطار به شمال سفر کرده بودند. مي گفت سال هاي کودکي ام را با افسانه هايي که مادربزرگم برايم تعريف مي کرد، سپري کردم و از ميان آنان داستان هاي عاشقانه دين هندو را بيشتر از همه دوست داشتم. عشق الهه پاورتي به خداي شيوا، خداي کريشنا و خداي کامادوا که همگي مظهر عشق بودند، در ذهنم حک شدند اما اين روزها نوه ام از من مي خواهد به جاي داستان عاشقانه شيوا و پاورتي برايش از رومئو و ژوليت بگويم.
مي گويد تاج محل همين نزديکي است، پاريس را بايد رفت و ديد که شهر عشاق جهان است. پيرزن مي گويد؛ «مي داني اين چيزها برايم غريبه است ولي نمي توانم با آن بجنگم چون وقتي پاي محبت در ميان باشد، همه چيز با تمام غريبگي باز هم شيرين مي شود.» کتاب دعايش را باز مي کند و با خوشحالي کارت تبريک قرمزرنگ پر از قلبي را نشانم مي دهد و مي گويد؛ اين کارت را نوه ام به من داد و گفت؛ «مادربزرگ روز ولنتاين ات مبارک.»

چاپ شده در روزنامه اعتماد

یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 20:42  توسط پاکسیما   |