روزي براي خريد هديه يي به يکي از فروشگاه هاي بزرگ رفته بودم اما چيزي که توجه مرا بيش از پيش به خود جلب کرد، تابلوهايي بود که روي ديوار راه پله هاي فروشگاه نصب شده بود. خوشبختانه جمعيت جلوي در آسانسور اين شانس را نصيبم کردند که از پله ها بالا بروم و همه تابلوها را ببينم. عکس ها با مضامين مختلف اما تکان دهنده روي ديوار ايستاده بودند. يکي از آنها نيم تنه مردي سياهپوست بود که دست راستش از آرنج قطع شده بود. دست مصنوعي مرد، يک استوانه يي فلزي بود که به جاي انگشت، قاشقي به آن نصب شده بود. اسم تابلو «غذا» نام داشت. تابلوي ديگر با عنوان «انسان» عکس سه قلب طبيعي را کنار هم گذاشته بود که روی آنان نوشته شده بود؛ سفيد، سياه، زرد. با ديدن عکس فکر کردم اي کاش اين تابلو به جاي اينکه در راه پله اين فروشگاه به دور از هرگونه توجه قرار بگيرد، به يک عکس بزرگ تبليغاتي تبديل شود. آن هم در مکاني پررفت و آمد تا هر کسي که عکس را ديد، ريشه انسان را به ياد بياورد؛ ريشه يي که هميشه يکي بوده و هست و تفاوت آن هميشه در بيرون از انسان وجود داشته است. در چيزهايي مثل رنگ پوست، نژاد، مذهب، فرهنگ و جامعه. در حالي که انسان از درون يکي است. اعضاي بدنش مشابه است و احساساتي مشترک دارد. درک او از بيماري و گرسنگي، عشق و نفرت، هجران و وصل يکي است. شايد هند تنها کشوري است که اين باور را به بهترين شکل نشان داده است. شواهد نشان مي دهد تنها در اين سرزمين، هيچ اعتقاد يا باوري در اولويت قرار ندارد و تنها ريشه انسان اصل است. چه بسا اگر اين نگاه در دنيا حاکم بود، ديگر هيچ جنگ و تبعيضي وجود نداشت. براي نمونه همه اديان در هند تعطيلي رسمي دارند؛ شايد براي باور به اين گفته گاندي؛ «خدا بزرگ تر از آن است که در يک دين جاي بگيرد.»